به عشق نام مولایم نوشتم
علی در عرش بالا بی نظیر است
علی بر عالم و آدم امیر است

چه عیدی بهتر از عید غدیر است؟
عید غدیر خم بر همگی مبارک
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 17:45 توسط سیمین
|

امروز بعد مدتها باز سه نفری رفتیم بیرون، خیلی بهمون خوش گذشت. کلی مسخره بازی در آوردیمو خندیدیم از همه جالب تر ماجرای ساندویچی بود جاتون خالی رفتیم سفارش ساندویچ بدیم به صاحب ساندویچی میگم ببخشید آقا این ساندویچ ژامبونتون چه مزه ای دیدم یارو فهمید دارم اذیتش میکنم میگه مزه شیر میده به سمیرا گفتم تا ما بریم به کارمون برسیم تو،توساندویچی بشین ما بیایم ده قدم نرفتیم دیدم یکی پشت سرمون راه افتاد دیدم سمیراست، بهش میگم چرا نموندی میگه فکر کردم دارین اذیتش میکنین. سکینه میگه بیاین بریم الان مرده فکر می کنه واقعا داشتیم اذیتش می کردیم گفتم بی خیال، ما نخواستیم ولی همه چی دست به دست داد که اذیتش کنیم فکرشو بکنین سه تا ساندویچ رو دستش باد می کنه.![]()
![]()
منم گفتم شرمنده ازشیر بدم میاد همون همبرگر ساده سه تا بدید.![]()
گفتم ای کیو اذیت می کنین چیه!دیدم
![]()
![]()
+
نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 17:22 توسط سیمین
|

من تمام قصه هام قصه ي توست اگر غمگين شدم از غصه توست ، يك دفعه مثل آهو شدي تو صحرا رميدي ، بس كه چشم تو قشنگ بود گله گرگ رو نديدي ، دل نبود توي دلم تو رو گرگ ها نبينند،اونا با دندون تيز به كمينت نشينند، الهي من فداي تو چيكار كنم براي تو ،اگرتواين بيابونا خاري بره به پاي تو ، يه دفه مثل پرنده قفس عشق رو شكستي ، پر زدي تو آسمون ها رفتي اون دورهانشستي ، دل نبود توي دلم گم نشي تو كوچه باغ ها، غروبا كه تاريكه نريزند سرت كلاغ ها نخوره سنگي به بالت پرت نشه فكر و خيالت ... 
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 17:53 توسط سیمین
|

خدایا خوشبختی را دیروز به حراج گذاشتند حیف که من زاده امروزم خدایا جهنمت فرداست پس چرا امروز میسوزم!!!! 
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 18:10 توسط سیمین
|

يک شبي مجنون نمازش را شکست
بي وضو در کوچه ي ليلا نشست
سجده اي زد بر لب درگاه او
پر ز ليلا شد دل پر آه او
گفت يا رب از چه خوارم کرده اي
بر صليب عشق دارم کرده اي
جام ليلا را به دستم داده اي
واندر اين بازي شکستم داده اي
نشتر عشقش به جانم مي زني
دردم از ليلاست آنم مي زني
خسته ام زين عشق ، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد اين بازيچه ديگر نيستم
اين تو و ليلاي تو . . . من نيستم
گفت: اي ديوانه ليلايت منم
در رگ پيدا و پنهانت منم
سال ها با جور ليلا ساختي
من کنارت بودم و نشناختي
عشق ليلا در دلت انداختم
صد قمار عشق يک جا باختم
کردمت آواره ي صحرا ، نشد
گفتم عاقل مي شوي ، اما نشد
سوختم در حسرت يک يا رب ات
غير ليلا بر نيامد از لبت
روز و شب او را صدا کردي ولي
ديدم امشب با مني ،گفتم: بلي
مطمئن بودم به من سر ميزني
بر حريم خانه ام در ميزني
حال ، اين ليلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بي قرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو ليلا کشته در راهت کنم

+
نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 17:39 توسط سیمین

برای ...
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 17:24 توسط سیمین

برای ...
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 0:59 توسط سیمین
|

معلوم نیست چه خبر داره میشه حادثه پشت حادثه اون از خواهرم اینم از مادرم، دیروز موقع ظهر دست مادرم شکست دیشب بردنش اتاق عمل وامروز صبح هم با رضایت شخصی ، اومد خونه. وای خداجون از حادثه سومش می ترسم همش تو دلم دارم دعا می کنم حادثه دیگه ای پیش نیاد مخصوصا اینکه تا ساعتی دیگه قراره بابام وبرادرم به سمت اراک حرکت کنن. غروبی پدر بزرگم به بابام می گفت وقتی از اراک اومد باید حتما گوسفند قربونی کنه. منم مثل همیشه امشب بی خواب شدم.![]()
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 0:43 توسط سیمین
|

خواهرم به خاطر یه سهل انگاری بیمارستان بستری شد ومنم بیشتر وقتا پیش اون بودم والبته شبایی هم که خونه بودم باید اول بچه هاشو که دوقلو بودن و می خوابوندم وبعد خودم می خوابیدم البته گاهی وقتا به خاطر خستگی زیاد خودم زودتر از هر دوشون می خوابیدم .بالاخره بعد از بیست روز سه شنبه خواهرم مرخص شد . امشبم خیلی دلم تنگ بود به خاطر همین اومدم اینجا. نمیدونم چم شده انگاری از همه کس واز همه چیز شاکیم. خدایا کمکم کن.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 21:31 توسط سیمین
|

به تو عادت کرده بودم
اي به من نزديک تر از من 

اي حضورم از تو تازه 
اي نگاهم از تو روشن 
به تو عادت کرده بودم 
مثل گلبرگي به شبنم 
مثل عاشقي به غربت 
مثل مجروحي به مرهم

لحظه در لحظه عذابه 
لحظه هاي من بي تو 
تجربه کردن مرگه
زندگي کردن بي تو
من که در گريزم از من 
به تو عادت کرده بودم 
از سکوت و گريه شب 
به تو حجرت کرده بودم 
با گل و سنگ و ستاره
از تو صحبت کرده بودم 
خلوت خاطره هامو
با تو قسمت کرده بودم 
خونه لبريز سکوته
خونه از خاطره خالي 
من پر از ميل زوالم 
عشق من تو در چه حالي 
برای ...
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 18:55 توسط سیمین

خیلی خسته هستم![]()
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 2:7 توسط سیمین
|

چشمهایت را ورق بزن ![]()
![]()
شاید در گوشه ای مرا به یادگار کشیده باشی!![]()
برای ...
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 2:4 توسط سیمین

زندگی بر وفق مرادم نیست - مرحله دوم دانشگاه مجاز نشدم - البته از رتیه ای که آوردم مطمئن بودم قبول نمی شم - حالا باید دوباره به قول دوستان .... خونی کنم![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 1:47 توسط سیمین
|

حالا نوبت کیک شد 



+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 0:16 توسط سیمین
|

بیاین تو این شبا دعا کنیم. دعا کنیم: ۱- آقا امام زمان زودتر ظهور کنه ۲-سلامتی همه خانواده ها ۳-خوشبختی تموم جونا ۴-شفا تمام مریضا ۵-بخشش همه گناهان ..... این.... یعنی اون چیزایی که شخصیه و به کسی ربطی نداره.![]()
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 0:48 توسط سیمین
|


برای ...
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 23:43 توسط سیمین
|

می شود این رمضان موعد فردا باشد؟ آخرین ماه صیام غم مولا باشد؟ میشود در شب قدرش به دلم مژده رسد که همین سال ظهور گل زهرا باشد...؟
+
نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 23:48 توسط سیمین
|

امشب می خوام خلاصه سفرم به مشهدو بنویسم
از روزی که بابام بهم گفت می تونی همراه دوستت بری مشهد ![]()
ومنم به بابام گفتم بزاره همراه خواهرم برم چون اون 8سال
مشهد نرفته بود
در حالی که من تقریبا هر ساله میرفتم .![]()
خواهرم تا وقتی تو اتوبوس ننشسته بود میگفت باورم نمیشه دارم میرم مشهد.![]()
از خاطرات قشنگمون تو اتوبوس که موقع رفتن به خاطر احساس غریبگی به جز
طاهره وخانوادش با کسی زیاد دمخور نبودم![]()
ولی همینکه رسیدیم مشهد در عرض همون یه روز با همشون صمیمی شدم ![]()
تو جمعمون ما سه تا دختر بودیم و5 تا هم پسر بودن که البته اونا از ما کوچیکتر بودن
ولی با تموم کوچیکیشون خیلی بچه با حال بودن
از شبایی که بیرون میرفتیم پسرا هم میومدن دنبالمون با هم میرفتیم ساندویچی .
اینقده تو ساندویچی مسخره بازی در میاوردن که متوجه نمیشدم چی خوردم و
اشک توچشمام جمع میشد![]()
ساعتایی که طاهره به خاطر پاشنه دار بودن کفشاش مجبور میشد
کفششو در بیاره وپابرهنه راه بیاد اونوقت منم هر کی اونو میدید می گفتم
حاجت داره برهنه راه بره![]()
از شب آخر بگم وقتی با طاهره و خواهرم تنهایی به حرم رفتیم
وتا ساعتها اونجا نشستیم وهر کی تو حال خودش بود![]()
واز موقع برگشتن بگم که از بس تو اتوبوس بچه بازی درآوردم البته تنها نبودم
در تمام لحظات طاهره پیشم بود![]()
واز آخرین بچه بازیمون که برادر طاهره فیلمبرداری کرده بودو من فراموش
کردم بهش بگم پاکش کنم![]()
+
نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 0:57 توسط سیمین
|

باتو هستم ای مسافر ... ای به جاده تن سپرده ای که دلتنگیه غربت ...منو از یاد تو برده هنوزم هوای خونه ....عطر دیدارتو داره گل به گل گوشه به گوشه تو رو یاد من میاره
برای ...
+
نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 12:0 توسط سیمین

سلام بچه ها ما رفتیم دلتون آب شوخی کردم![]()
![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 10:48 توسط سیمین
|
