تبليغاتX
شیطنت


شیطنت

احساسی وادبی

امروز تو مدرسه به یاد حرف دوستم بهار افتادم که می گفت اگه به بچه های

مدرسه یکم رو بدی پرو بازیشون گل میکنه البته اینم گفت که ما از نظر هیکل

پیش بچه ها اصلا شبیه معلما نیستیم .خداییشم راست میگه اگه تو کلاس

سیاست نداشته باشی حرمت معلم شاگردی میره برای خودش.

چند وقت پیشتو خیابون شبنم همکلاسی کاردانیمو دیدم اون ترم دو رشته

خودمون تو دانشگاه فنی مهندسی قائم شهر می خونه.



نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 16:13 توسط سیمین| |

این ترم خیلی برام سخت شده از یه طرف دانشگاه وپروژه که نمیدونم دارم

چیکار می کنم اولش می خواستم برای پروژه برنامه نویسی #c بگیرم ولی

استاد الگوریتم ژنتیک بهم پیشنهاد داده که خیلی سخته ونیاز به فکر وتمرکز

داره.از طرف دیگه برای کارآموزی میرم بیمارستان.

وقتی از بیمارستان میام خسته و هلاکم دیگه فرصتی برای درس خوندن ندارم.

از طرف دیگه تدریس تو  مدرسه وآموزشگاه.

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت 16:29 توسط سیمین| |

این ترم ترم اخره و درسام خیلی سنگین با اون حال از 20 مهر

تو مدرسه  دارم تدریس می کنم مدرسه ای که خودم 4سال

اونجا درس خوندم. حس قشنگیه.

نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 16:15 توسط سیمین| |

جمعه با بچه های دانشگاه رفتیم لفور خیلی باحال بود

نوشته شده در یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 16:12 توسط سیمین| |


      شکــ ــلکـــْـ هـــ ـایِ هلـــ ـــــن روز دختر بر همه دختران مبارکشکــ ــلکـــْـ هـــ ـایِ هلـــ ـــــن


تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 15:11 توسط سیمین| |

بالاخره سکینه هم عروسی کردو رفت .

5شنبه شب حنابندونش بود وجمعه هم عروسیش.


نوشته شده در یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 11:47 توسط سیمین| |

ساعت 4 صبخح حرکت کرده بودیم تو ماشین همش استرس اینو داشتم بابام خوابش ببره آخه استراحت نکرده بود مادرم هم وقتی خوابش میومد جاشو باهام عوض می کرد منم میومدم جلو همش با ضبط بازی میکردم تا خوابم نگیره.هر اهنگی که من خوشم میومد بابام میزد جلو نمیزاشت گوش بدم همین موضوع همش باعث کشمکش خنده دار شده بود. وقتی هم رسیدیم یه 1 ساعتیو برای پیداکردن خونه گذروندیم که همشم داشتیم می خندیدم.تو این سفر خانواده داییم هم همراهمون بود که اونجا  حی به منو دخترش گیر میداد باید ظرف بشورین ولی کو گوش شنوا.عمرا دست به ظرف بزنم همشم بهم می گفت تو حقه بازی.هر وقت هم همراهش بیرون میرفتیم اینقدر مارو پیاده راه می برد که از خستگی سرمونو رو بالشت میزاشتیم خوابمون می برد.همشم میگفت بعد این سفر می خوایم بریم شیراز تو رو نمی بریم.منم می گفتم عمرا بدون من شماها برین .کلا سفر پر خاطره ای بود.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 16:41 توسط سیمین| |

سلام

دیروز غروب از مشهد برگشتیم خیلی خوش گذشت.

در اولین فرصت خاطرشو مینویسم


نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 12:0 توسط سیمین| |

سلام

فردا شب دارم  میرم مشهد. امام رضا طلبیده اونم

بدجور بچه های کلاسمم 17 که 5شنبه باشه امتحال دارن

امروز اخرین جلسه کلاسمه.امیدوارم امتحانشونو خوب بدن

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم شهریور 1390ساعت 12:24 توسط سیمین| |

عید است و دلم خانه ویرانه، بیا این خانه تکاندیم ز بیگانه، بیا یک ماه تمام مهیمانت بودیم یک روز به مهمانی این خانه بیا عید سعید فطر مبارک ...
نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 19:42 توسط سیمین| |

افطار دهی امسالو توی دو شب برگزار کردیم شب اول خیلی فامیلای پدرمو دعوت کردیم بابامم همش می گفت هر چی امشب دارین اماده می کنین برای فامیلای مادرتون هم همینارو درست می کنین حالا داشته باشین پدر ومادرم دخترخاله پسرخاله هستن اون روز خیلی خندیدیم شبشم که ماری اومده بود وهمش داشتیم باهم حرف میزدیم شوهر خواهرمم همش می گفت اگه ماری بلند بشه جمعشون متلاشی میشه .دو شب بعدشم فامیلا مادرم بودن که اون شبم خوب بود.

پریشب رفته بودیم مصلی قائم شهر تا یک ونیم شب قرآن بسر بود تا برگردیم خونه ساعت شده بو 2 که البته پدربزرگمم داشت از طریق تلویزیون قرآن بسر می کرد.

نوشته شده در سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 11:8 توسط سیمین| |

دانشگاه اینقدر وضعیت مالیش بد شده که الان برامون انتخاب واحد گذاشته .

یکی نیست بگه هنوز پولایی که اون ترم گرفتین خرج کردین که الان دوباره دارین

از بچه ها پول می گیرین؟اه حالم دیگه بهم خورد از دستشون برای 20واحدم باید

3 الی 4 روز دانشگاه بیام.

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 11:53 توسط سیمین| |

من تو را دوست دارم..

دیگری تو را دوست دارد..

دیگری دیگری را دوست دارد..

و این چنین است که ما تنهاییم..

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 19:46 توسط سیمین| |

دیشب بعد افطار با بچه ها رفتیم بیرون فالوده

بستنی خوردیم ولی چندان باحال نبود امشبم افطار

خونه خواهرم ساری دعوتیم که مجبور شدم کلاسامو کنسل

کنم چرا چون مامان خانوم امر کردن همه برن وخودشون

خونه میمونن

نوشته شده در دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت 19:20 توسط سیمین| |

دیشب با بابا ومامانم والبته خواهرم رفتیم خونه آزاده آخه هفته قبل

از مکه اومده بود ومن نتونستم برم پیشش .

توی راه برگشت داشتم به دوران کاردانی فکر می کردم آخه منو ازده

دوستان دوران کاردانی بودیم که هنوز با هم رفیق هستیم.

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت 10:11 توسط سیمین| |

هفته قبل با بچه ها رفتیم ییلاق گزناسرای چمستان نور .

هیچ وقت شب بیرون نمی موندم یعنی با بچه های دانشگاه.(دختر ، پسرا)

استرس داشتم نمیدونستم  برم یانه ولی بعدش قبول کردم 5 شنبه رفتیم

جمعه شبم برگشتیم خیلی حال داد کلی خندیدیم.

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت 10:7 توسط سیمین| |

جمعه غروب با بچه ها رفتیم دریا بدون پدر ومادر.

خیلی بهون خوش گذشت بعد مدتها اونم پشت نیسان البته

با خوانندگی علی آقا.شب بیادموندنی بود.

این 5نجشنبه هم قرار با بچه های دانشگاه بریم ییلاق

گزناسرای چمستان نور البته هنوز اکیشو از بابام

نگرفتم.

نوشته شده در دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت 17:52 توسط سیمین| |

دیروز همراه بچه های دانشگاه رفته بودیم اردو (پلنگ دره شیرگاه)

اونجا هم خیلی خیلی بهم خوش گذشت هرچند تا برگردیم خونه

تمام لباسامون خیس شده بود والبته اینم تقصیر آقای الاشتی بود.

که همه رو بدون استثناء خیس می کرد البته بچه ها هم کم نزاشتن

خیسش کردند .بعدش که همه خیس شدیم همون تو آب والیبال بازی

کردیم .البته الان تمام تنم درد می کنه.

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 8:18 توسط سیمین| |

عروسی مبینا خیلی بهم خوش گذشت .بچه هارو بعد 4 سال دیدم.

نرگس ازدواج کرد وتهران زندگی میکنه لاله 1ماهه نامزد گرفت بقیه

هم که با دوست پسراشون اومده بودن.از همه جالب تر این بود همراه

دوست پسر یکی از بچه ها همکلاسیمون بود وقتی منو دید داشت سکته

می کرد خیلی خنده دار بود.مبینا واشکان هم خیلی خوشکل شده بود.

انشالله خوشبخت بشن.

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 8:11 توسط سیمین| |

بالاخره مبینا هم بعد 5 سال نامزدی داره عروسی می کنه

امشب جشن عروسیشه.دلم برای بچه یه ذره شده .

خدا خدا میکنم مشکلی پیش نیادو برم عروسی.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 10:9 توسط سیمین| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ